یک بار نویسنده ای گفته بود که کلاسیک ها کتاب هایی هستند که همه می گویند قرار است بخوانند ولی هیچ گاه هم نمی خوانند . برای اینکه حرف این نویسنده عزیز خیلی هم درست از آب درنیاید کتاب افسانه های تبای را که شامل سه نمایشنامه کلاسیک تاریخ یعنی ادیپوش شهریار ، ادیپوس در کلنوس و آنتیگونه است را خواندم .
تجربه ای یک سر متفاوت از نوشته های مدرن و معاصر است . درست به اندازه تفاوت احساس آدم در برخورد با فیلم عصر جدید چارلی چاپلین و مالهالند درایو دیوید لینچ است . با اینکه از خدایان و مردمان و دوره ای از تاریخ صحبت می کنند که به کلی برای ما بیگانه اند ولی هنگام خواندن آنها یک جور حس نزدیکی خیلی عجیبی با کتاب پیدا می کنی که خودت هم نمی دانی دقیقاً از کجا آمده و دلیلش چیست . مثل کسی که برای اولین بار می بینی ولی به نظرت می آید که آشناست و او را می شناسی . در عین حال که می خوانی و فکر می کنی که می فهمی ولی در عین حال احساس می کنی که چیز دیگری هم هست که تو نفهمیده از دست داده ای و بازهم تلاش می کنی و چیزهای جدیدی به دست می اوری ولی آن احساس رازآمیز بودن متن همچنان به قوت خود پابرجاست و از بین نرفته .
زیگموند فروید – روانشناس معروف اتریشی – معتقد بود همیشه هنرمندان چند قدم از دانشمندان جلوترند و خیلی زودتر از آنها موفق به کشف حقایق می شوند . به همین دلیل بود که برای نامگذاری پدیده هایی که کشف می کرد جستجو می کرد و نام هایی متناسب با این پدیده ها را از متون کلاسیک پیدا می کرد . معروفترین آنها هم همین عقده ادیپ معروف خودمان است که از ادیپوس نام یکی شخصیت های نمایشنامه های سوفوکل نویسنده دوره یونان باستان گرفته شده . شاید این کلاسیک ها روی چیزهایی دست گذاشته اند که زمان و مکان نمی شناسد و همیشه حضور دارند . شاید اصلاً به همین دلیل است که بعد از گذشت دو هزار سال باقی مانده اند و خواننده دارند و الا مثل اکثر کتاب های دیگر در تاریخ حل می شدند و از بین می رفتند ، نمی دانم ؛ فقط می دانم که تجربه متفاوتی است که گاهی بد نیست سراغش برویم .
نوشته شده توسط هادى در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت
22:40 | 


.jpg)
.jpg)