تبليغاتX
تأملات نابهنگام

 

اگرچه دربست پذیرفتن بعضی مکتب ها دشوار و گاه احمقانه است ولی گاهی چیزی در آنها دیده می شود که احساس می کنی چقدر خوب لایه های زیرین آنچه را که در زندگی ما در جریان است را توضیح می دهد . چند وقت پیش در سخنرانی بابک احمدی راجع به سارتر و اگزیستانسیالیزم شرکت کردم و با اینکه اکثر مطالب گفته شده را قبلاً مطالعه کرده بودم ولی این بار بیشتر از آنکه دانش به دست بیارم یک نگاه و نگرش به دست آوردم . بخشی از آن را که در نگاه به مسایل روزمره زندگی و تحلیل بخشی از عقاید ما بسیار سودمند است در چند سطر می آورم :

ما در طول زندگی دايم در حال انتخاب هستیم ،از کارهای پیش پا افتاده ای مثل انتخاب لباس و غذا گرفته تا کارهای مهمتری مثل انتخاب رشته ، انتخاب شغل ، انتخاب همسر و غیره . هر انتخابی بسته به اهمیتش اضطراب آور است . این اضطراب در انتخاب های کوچک مثل انتخاب غذا از منوی یک رستوران ، آنقدر ناچیز است که ممکن است به نظر نیاید ولی تقریباً اکثر ما اضطراب دوره انتخاب رشته دانشگاه را چشیده و اضطراب انتخاب همسر را شنیده ایم .

به خاطر وجود همین اضطراب ها و ترس از عواقب انتخاب هایمان است که ما سراغ چیزهایی می رویم که این اضطراب و تشویش ها را کاهش دهیم و مسوؤلیت برخی از انتخاب های نادرستمان را به جای دیگری محول کنیم .به عنوان مثال اعتقاد اکثر آدم ها به تقدیر را در نظر بگیرید ، مثلاً کسی که مردد در انتخاب فردی به عنوان همسر است ، اضطراب را حتی در حرکاتش می توان دید ، حق هم دارد که چنین باشد اما سراغ کسی می رود تا برایش استخاره کند و قرآن باز کند . او از این طریق اضطراب ناشی از این انتخاب سخت را تخفیف می دهد . یا حتی کسی که انتخاب نادرستی داشته و اکنون دارد عواقب آن را تجربه می کند با داشتن اعتقاداتی نظیر " قسمت ما هم چنین بوده " علت مشکلات خود را در جای دیگری جستجو می کند .به این صورت است که در طی قرن ها حتی انسان های ساکن در دورترین و عقب افتاده ترین نقاط زمین ، برای : 1- کاهش اضطراب ناشی از انتخاب ها و 2- شانه خالی کردن از مسوؤلیت عواقب از ناشی از انتخاب های نادرست ، به سراغ ساختن عقایدی می روند که کمی از اضطراب هایشان را بکاهد . شاید آنجا که مارکس می گوید " دین عامل تخدیر توده هاست " دقیقاً به چنین کارکردی از دین نظر داشته است . سارتر این عقاید را عقاید نادرست می نامد . به خاطر ماهیت وظیفه ای که اینگونه عقاید بر عهده دارند طبیعی است که نه می توانند جنبه علمی داشته باشند و نه جنبه فلسفی و عقلانی ، چرا که این دانش ها به دنبال کشف واقعیت هستند در حالی که افراد با توسل به چنین عقایدی قصد فرار از واقعیت را دارند .

 به باور من گسترش عرفان در ایران هم محصول چنین موقعیتی است و باز هم مانند قسمت اول همین نوشته به زمینه تاریخی گسترش عرفان در ایران اشاره می کنم . عرفان زمانی در ایران به وجود آمد و پا گرفت که غرور ایرانیان زیر پای اعرابی که در نظر ایشان پست تر از حیوان می آمدند خرد شد ، و پس از حمله ویرانگر مغول گسترشی روز افزون یافت ، و امروز هم که ایرانیان خود را به هر دلیلی سرخورده و زخمی می یابند در حال گسترش بیشتری است ، و هیچ گاه نه در دوران شکوه ایران باستان چنین عقایدی عمومیت داشت و در کشور های همسایه ای مانند اعراب که زمینه تاریخی متفاوتی دارند .

درباره عواقب و پیامد های باور به عقاید نادرست هم مطالبی هست که می توان به تفصیل گفت اما راحت تر آن است که سری بالا کنیم و به شرایط امروز جامعه ایران نظر کنیم تا به راحتی عواقب وخیم باور به چنین عقایدی را ببینیم .

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 22:54 |

 

یکی دو هفته پیش قیصر امین پور مرد و مراسم ها و بزرگداشت ها برگزار شدند و پیام های تسلیت فرستاده ، و ما ایرانیان فرهنگ دوست راه افتادیم تا ببینیم این شاعری که مرد چه طور بوده شعرهایش ، این را به گواه بالا رفتن فروش دفترهای شعرش در هفته گذشته می گویم ، همان اتفاقی که برای نوارهای خاک خورده ایرج بسطامی هم افتاد .

اشتباهی که همه ما به آن اعتراف می کنیم ولی باز هم تکرار می کنیم  : بی تفاوتی نسبت به نخبگان واقعی مان در زمان حیات و برگزاری بزرگداشت برای اجساد آنان !

می خواهم راجع به شاعر بزرگی بگویم که هنوز زنده است ، اگر چه او هم به درد دهخدا مبتلا شده و سال هاست که کمتر به شعر می پردازد و بیشتر به تحقیق و نوشتن نقد های ادبی می پردازد ولی همچنان جزو بهترین ادبا و شاعران زنده ای است که نبودش برای ادبیات فارسی بسیار گران خواهد بود . پس به جای اینکه بعد از مرگش در وبلاگ هایمان از او یاد کنیم امروز که از نعمت تنفس او در فضای ادبی کشورمان بهره مندیم یادی بکنیم از دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی . این هم چند شعر کوتاه از این استاد شعر و ادبیات :

 

چه بگویم که دل افسردگی ات

  از میان برخیزد ؟

نفس گرم گوزن کوهی ،

چه تواند کردن ؟

سردی برف شبانگاهان را ،

که پرافشانده به دشت و دامن ؟

 

**********************************************

 

هیچ می دانی چرا  ، چون موج ،

در گریز از خویش پیوسته می کاهم ؟

-         زان که بر این پرده تاریک ،

                                          این خاموشی نزدیک ،

آنچه می خواهم نمی بینم ،

و آنچه می بینم نمی خواهم .

 

**********************************************

 

آخرین برگ سفرنامه باران

                                 این است :

که زمین چرکین است

 

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 22:52 |

 

سال اول دانشگاه بود که یکی از دوستان فیلمی داد و گفت برو ببین عجب فیلم س.ک.س.ی عالی ایه ، ببین نیکول کیدمن چه می کند . خلاصه ماهم با عجله خود را به خانه رساندیم  تا ببینیم این خانم محترم چه می کنند ! اتفاقاً ایشان در همان اول فیلم چه ها که نکردند ! اما رفته رفته ماجرا شکل دیگری پیدا کرد ، کم کم احساس کردم که انگار چیزهای دیگری هم در این فیلم هست . چیزهایی که آن بخشی را که دوست من را تحت تأثیر قرار داده بود را به کناری هل می دهد و خود را مطرح می کند . آن فیلم اولین آشنایی من با استنلی کوبریک کارگردان فیلم بود ، به گونه ای که الان آرشیو تمام فیل هایش را دارم . هنوز هم خیلی از قسمت های فیلم برای من مثل رازی می ماند که نتوانسته ام کشف کنم . اما سؤالی که از آن موقع در ذهن من هست :

در آن فیلم زنی خانه دار که از همه نظر به خانواده اش خوب رسیدگی می کند به همسرش می گوید که وقتی باهم به مسافرتی رفته بودند یک سرباز نیروی دریایی را دید که بسیار خوش تیپ بود . او اعتراف می کند اگر آن سرباز کوچکترین اشاره ای به او میکرد با او همبستر می شده و حتی حاضر بوده تمام زندگی و شوهر و فرزندش را ترک کند تا با او فرار کند . اما خوب هیچ کدام از این اتفاقات نیفتاده و او همچنان همسری دلسوز و مادری مهربان است .

خوب واکنش این مرد در برابر اعتراف های همسرش چه باید باشد ؟ در طول فیلم می بینیم که صحنه هم آغوشی زن و مرد سرباز در ذهن همسر این خانم او را می آزارد . او آن تخیل و افکار همسرش را خیانت میداند و بنابراین خودش هم به دنبال خیانت می رود .

حال می توان پرسید آیا خیانت اتفاقی است که جنبه عملی دارد یا جنبه ذهنی ؟ تفاوت بین کسی که در عمل خیانت کرده و کسی که در تخیل خود خیانت کرده اما به هر دلیلی نتوانسته آنرا عملی کند در چیست ؟ مگر نه اینکه آنچه در ذهن و روح آن دو گذشته یکسان بوده ؟ مگر نه اینکه این دو نفر در رابطه با همسر خود به یک اندازه بی وفایی کرده اند .

اما از طرفی دیگر هر کدام از ما در طول زندگی خود تخیلات تبهکارانه ای داشته ایم که گاه بسیار هم بی رحمانه بوده اند . خیلی از ما در کودکی آرزو کرده ایم که ای کاش معلممان مریض شود یا تصادف کند و نیاید سر کلاس ، و خیلی تصورات دیگری هم دشته ایم . پس همه ما با دزدان و قاتلان تفاوت چندانی نداریم ؟! این هم چندان قابل قبول نمی رسد .

بالاخره این مرد سرگردان در شهر با تخیلاتی آزار دهنده چه کار باید بکند ؟

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 22:45 |

 

بعضی وقت ها آدم احتیاج دارد یک نفر کشیده محکمی به او بزند و او را از آنچه که به آن عادت کرده و واقعیت محض می پندارد درآورد . خواندن وبلاگ  من و ام اس  چنین تاثیری روی من داشت . چند وقت پیش به آن برخوردم ، رفتم سراغ بایگانی اش و خیلی از نوشته های قبلی اش را هم خواندم . آنقدر ساده و صمیمی نوشته بود که هنگام خواندن مشکلات چشم ها پر اشک می شد و با خواندن امیدها و شوخی هایش احساس سرخوشی می کردم ، ویولت به بیماری ای مبتلاست که او را بسیار آزار داده است و خودش هم به خوبی می داند که این روند ادامه خواهد داشت و بدتر هم خواهد شد ، اما او به معنای واقعی کلمه زندگی کردن را بلد است ، و هنوز برایم عجیب است که این همه انرژی زندگی را از کجا آورده ! او قواعد بازی زندگی را به خوبی می داند و به خوبی بازی می کند ، چگونه و از کجایش را خودش باید بگوید فقط می دانم نحوه نگاه او به زندگی دقیقاً یکی از آن کشیده هایی است که تا چند روز گیجت می کند و به آن فکر می کنی . او از همه چیز می گوید ، از عشق و جدایی از روزهای تلخ و روزهای خوش از همه چیز و مگر می شود حرف های ساده منطقی اش را راجع به عشق و جدایی که کوچکترین بویی از شاعرانگی مبتذل را در آن نمی بینی فراموش کرد . حالا او تصمیم گرفته که در یک برنامه درمانی که در مرحله تحقیقاتی است شرکت کند . او از راه های سختی که برای طی مسیر زندگی لازم می داند برود ، می رود و این باعث می شود منی که برای زندگیم تصمیم های معمولی و بی خطر را در شرایطی نه چندان بد به سختی و با ملالت می گیرم در مقابل او احساس حقارت کنم ، و شک ندارم که امثال من بسیار زیادند . آن مشکلی که ویولت فقط و فقط در جسم خود با آن دست به گریبان است همانی است که روح ما بی آنکه خودمان بدانیم مدت هاست که به آن مبتلا گشته ، او همان نیرو و انرژی ای را دارد که ما نداریم و سخت به آن محتاجیم تا برخیزیم و قدمی برداریم و از اینکه گام هایمان کج باشند و به زمین بخوریم وحشت نکنیم ، و اینکه نگاه های دیگران را که  حرکات ما را تعقیب می کنند مانع از قدم برداشتنمان نشوند .

ای کاش فرصتی دست می داد تا در این زندگی ناساز هرچند وقت یک بار ساکت و آرام بنشینیم و او برایمان از آنچه می خواهد بگوید ، نه نصیحت و پند و اندرز ، بلکه بگوید که چگونه می تواند  از زندگی خسته و ناامید نشود و زندگی کند ،  دانسته هایت را این بار از دید خاص خودش دوباره برایت بازگوید و نادانسته های فراوانت را یادآوری کند و بگوید که اینها را باید بالاخره در عرصه ای به کار برد که نامش زندگی است .

برای این قهرمان زیبا آرزوی سلامتی می کنم .

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 22:6 |

ساندویچی کاملاً معمولی ِ به سبک قدیمی ای در خیابان سمیه هست که به عادت این چند ساله گهگاهی برای تناول ساندویچ بسیار لذیذ سوسیس بندری به آنجا مراجعه می کنیم . امروز برای اولین بار صاحب مغازه به ما گفت که سوسیس بندری تمام شده است و ما را غرق اندوهی جانگداز کرد . او گفت که نزدیکی های ظهر گروهی از این بسیجی های مدرسه ای که برای تظاهرات مقابل سفارت سابق آمریکا آمده بودند یا آورده شده بودند آمدند پنجاه تا سوسیس بندری بردند !! و این است حکایت رابطه من با لانه جاسوسی .

در مقابل لانه (!) پارچه نوشته ای بود که در روی آن از قول بنیانگذار جمهوری اسلامی چنین نوشته بود : " برای سلامت و صلح جهانی باید قدرت های مستکبر نابود شوند " .

نمی دانم من خیلی پرتم یا اینها ؟ (حالا در دلتان نگویید بدون شک تو !) نمیتوانم درک کنم چگونه به این راحتی واژه های صلح و نابودی را می توان کنار هم در یک جمله قرار داد . یک صلح طلب کسی است که هیچ بهانه ای را برای جنگ نمی پذیرد و می گوید هدف شما هرچه که باشد نمی تواند توجیه کننده پلیدی های جنگ باشد . به عبارت دیگر با جنگ و خشونت به هر روی مخالف است و می گوید جنگ برای برقراری صلح حرفی بی معناست و فقط با راه های صلح جویانه باید با جنگ مقابله کرد و بس . اما با خواندن جمله بالا آدم دیگر مطمین می شود که به طور قطع با یک فعال صلح طلب که به دنبال صلح جهانی باشد طرف نیست بلکه با یک مذهبی تندرو طرف است که برای گسترش دادن عقیده خود به دیگر نقاط جهان از جنگ که هیچ ، از نابودی دیگران هم ابایی ندارد !! گویا این واژه صلح برای او معنایی غیر از آنچه ما می فهمیم معنا می دهد .

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 20:28 |

هواپیمائی ساقط شد و تکه ای از آن به نزديک روستائی افتاد که مردمش متدين بودند ‏اما امامزاده ای نداشتند و ناگزير بودند به روستای همسایه و خصم بروند که امامزاده ای داشت. پس شدت نیاز ‏وادارشان کرد که آن شئی ناشناخته را در میان گرفتند و معجزه سومش خواندند و در انتظار ماندند که ‏حاجاتشان برآورد. اما خیلی زود عقلا و کدخدای ده جمع شدند که حالا چه بايد کرد. که از زیر معجزه ، روغنی ‏بدبو سرازير شده و چاه آب روستا را آلوده کرده و تراخم آورده. این ها کم بود که ناگهان ژاندارم و سرگروهبان هم با ‏شکم های گنده سر رسیدند که آمده ایم با گروه تجسس در پی هواپیمائی ساقط شده، کدخدا همه اهالی را راضی ‏کرد که صبحگاهان محل سقوط را به گروه تجسس نشان دهند و شر را بکنند. اما مانده بودند با کل خدیجه چه ‏بايد کرد که هی می گفت قربان قدمت که با آمدنت برکت آمد. که دیگر کدخدا حوصله اش سر رفت و فریاد ‏برداشت بس کن کل خدیجه کدام برکت، خانه ما خراب شد از بس گاو و گوسفند سر بریدیم. آن قدر که تا در ‏این دو هفته خرج این معجزه کردیم، اگر خرج خودمان کرده بودیم الان ده هم راه داشت هم مدرسه و هم صد ‏خرمن سیرآب شده بود. که کل خدیجه گفت مادر من که بی سوادم. گفتی بگو گفتم، حالا چرا ملامتم می کنی. ‏

حکایت ماست که گاهی کل خدیجه درونمان را به کدخدایی می رسانیم و می نالیم که چرا گاوهایمان مردند و فلان و بهمان شد ، باباجان نمی خواهد زیاد اینور آنور را بگردی کل خدیجه را بگذار کنار بقیه اش حل است !

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 21:25 |
 

در این چند وقتی که بعضی وبلاگ ها را به طور مرتب می خوانم  متوجه نکته ای شده ام و وقتی به حرف های اطرافیان خودم هم فکر کردم دیدم در مورد آنها هم درست است و وقتی به حافظه تاریخی ام رجوع کردم دیدم بله این نکته چیز جدید و بدیعی نیست . اما اصل مطلب :

اکثر ماها در مواجه با مشکلات بزرگ زندگیمان چه کار می کنیم ؟

اجداد ما در چند قرن پیش وقتی که با حمله خانمان سوز مغول ها مواجه شدند رفتند سراغ عرفان و تصوف . عرفان مرامی است که در آن دنیا تقبیه و تحقیر می شود و به عارفان می آموزد که دنیای بزرگتر و زیبا تر در درون انسان هاست . پس اجداد ما وقتی که دیدند دنیاشان خراب شده ناامید شدند و به دنیای درون خود پناه بردند تا دنیای بیرون را آنچنان که هست نبینند ! اینگونه بود که عرفانی که در قرون اول بعد از اسلام در بین مردم کوچه و بازار کفر محسوب می شد و عارفان را بر دار می کردند تبدیل به پدیده ای خوب و ارزشمند شد به گونه ای که بزرگترین عرفای ما بعد از این دوره به وجود آمدند ، حتی پادشاهان هم به ایشان تقرب می جستند و  امروزه دیگر کار به جایی رسیده که بزرگترین دشمنان عرفان و عارفان یعنی علمای دینی و اهل شریعت - مثل علامه طباطبایی و حتی آقای خمینی - هم اشعار عرفانی می سرودند !

از مطلب اصلی دور نشویم ، این روند گرایش به عرفان و درون گرایی نسل اندر نسل به ارث رسید تا اکنون رسیده به ما ، شاید اطلاع داشته باشید که در این چند ساله چقدر از این گروه های صوفیانه تشکیل شده و چقدر مردم میل و گرایش به آنها دارند . البته در کسانی که به سمت این گروه ها نمی روند هم این میراث به شکل درونگرایی نمود پیدا می کند ، یعنی به هنگام برخورد با مشکلاتی که به نظرمان بزرگ می آیند به گوشه ی عزلتی پناه می بریم و در دنیای درونی خود غرق می شویم و با عالم و آدم قطع ارتباط می کنیم و دنیا را پست و کثیف می خوانیم  و پول را چرک کف دست و به سراغ چیزهایی می رویم که باعث شود به دنیا و مشکلاتمان فکر نکنیم . بعضی خود را در درس یا کتاب غرق می کنیم ، بعضی سراغ هنر می رویم و در دنیاهای انتزاعی گم می شویم ، بعضی به سراغ این می رویم که از طریق افراط در کامجویی از لذت های دنیا درد خود را تسکین دهیم  ، و بعضی اسیر مخدرهای رنگارنگ و متنوع امروزی می شویم . اگرچه این کارها ممکن است مارا در فراموشی مشکلاتمان برای مدتی کمک کنند اما مشکل همچنان دست نخورده پابرجاست ، اگر که بزرگتر و پیچیده تر نشود . پدران و مادران ما هم نسل ها دقیقاً همین راه ها را رفته اند و حاصل ، این چیزی است که میبینیم و با پوست و استخوان از اینگونه بودنش رنج می بریم .حال اگر می خواهیم حاصل زندگیمان متفاوت از  حاصل کار آنها باشد باید به گونه ای متفاوت هم زندگی کنیم .

پی نوشت : این واکنش به قدری در بین ما شایع است که من گمان می کردم یک واکنش طبیعی است و در همه جای دنیا چنین است ولی واقعیت غیر از این بود . آلمان و ژاپن بهترین مثال برای نادرستی این مطلب هستند .  این دو کشور در جنگ جهانی دوم نابود شدند ! به خصوص آلمان که حتی تمام راه ها و کارخانه ها و خلاصه هرچه داشت در بمب باران متفقین از بین رفت . ولی نه تنها مردم این دو کشور عارف نشدند بلکه بلافاصله پس از پایان جنگ دست به کار سازندگی شدند و در مدت کوتاهی توانستند کشور خود را آباد کنند و حالا هم که دیگر سال هاست جزء بزرگترین قدرت های جهان در علم و تکنولوژی و اقتصاد می باشند .

این مطلب ادامه دارد ...

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 21:31 |

 

 از حکایت های قدیمی مخصوصاً اونهایی که مسعود بهنود مقاله هاشو با اونها شروع می کنه خیلی خوشم میاد . چند سال پیش بابا یکی از این حکایت های جالب رو می گفت که بدون اینکه خودش بدونه طنز خیلی ظریفی در اون بود . بخوانید :

در شهر پیچیده بود فلان آقا که به مراعات نکردن احکام دینی شهره بوده و هیچ ناراحتی ای هم از این بابت نداشته به آیین بهاییت گرایش پیدا کرده و بهایی شده . عده ای پیش امام جمعه میروند و مسأله را به ایشان می گویند ، امام جمعه هم دستور می فرمایند که به فلانی بگویید بیاید پیش من می خواهم با او صحبت کنم . او هم  خدمت جناب امام جمعه حاضر می شود و ایشان ضمن سخنرانی مبسوطی حقانیت اسلام شیعه دوازده امامی را با دلایل عقلی و نقلی برای او اثبات می کنند و در آخر به آن مرد می گوید در شهر پیچیده شما تمایلی به بهایی شدن پیدا کرده ای آیا درست است ؟ او خیلی خونسرد جواب می دهد حاج آقا مگه بی دینی مثل دسته گل چشه که حالا بخوام برم بهایی بشم ؟!!

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 21:42 |

 اگرچه چند سالی است به نمایشگاه کتاب نرفته ام اما سال های اول دانشجویی رفتن به این نمایشگاه را نوعی فریضه روشنفکری می دانستم که حتماً باید به جا آورد . البته بماند که دیگران هم برای ادای فریضه هایی از نوعی دیگر به آنجا می رفتند و هر از گاهی یکی از زیبارویان این شهر به خشم به ایشان نگاهی می کرد و چند فحشی نثار او می کرد و حتی اگر آن پسر گناهی فراتر از مزه پرانی می کرد و خدای نکرده شوخی شهرستانی و بدنی ای هم انجام می داد کشیده ای هم رد و بدل می شد ، اما ما روشنفکرتر از آن بودیم که دست به چنان کار هایی بزنیم ، البته نه اینکه فکر کنید عرضه اش را نداشتیم و از فحش خوردن مترسیدیم اصلاً و ابداً . در همان سال ها کتابی از جناب عمادالدین باقی خریدم راجع به تحلیل انقلاب ایران . دست بر قضا همانطور که می چرخیدیم خود جناب باقی را هم زیارت کردیم و برای اینکه ایشان گمان نکنند که ما از این بچه های بی سواد عاشق پز روشنفکری هستیم یکی دو سؤالی هم از ایشان پرسیدیم که یعنی ما هم اهل بخیه ایم و کلی روزنامه و کتاب می خوانیم و در حال جمع جور یک کتابخانه بسیار شکیل هستیم که ظرف چند سال آینده گواهی بزرگ بر حقانیت ما خواهد بود و مشتی محکم خواهد بود بر دهان یاوه گویان و بدخواهان . بعد از اینکه عمادخان به چند سؤال بی مزه من و چند نفر روشنفکرتر از من جواب داد و کمی سرش خلوت شد کتاب را دادیم که امضا بفرمایند . ایشان هم این بیت را به خامه مبارک مرقوم فرمودند :

هرکه او آگاه تر پردردتر                 هرکه شب بی خواب تر رخ زردتر

 

اگرچه دیگر مدت هاست در آن خط فکری نیستم و الان دنبال پرسیدن سؤال های بی سر و ته از آدم های دیگر و امضا گرفتن از آنها هستم اما وقتی چند وقت پیش دیدم که دوباره عمادالدین باقی را زندانی کرده اند ناراحت شدم و آرزو کردم زودتر خلاصی یابد و جوانان تشنه امضا را بیش از این منتظر نگذارد ، به امید چنان روزی .

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 23:5 |