تبليغاتX
تأملات نابهنگام

در آوریل سال 1889 تنها به فاصله چهار روز دو نفر از تأثیر گذارترین مردان قرن اخیر به دنیا آمدند . هر دو در خانواده ای فقیر به دنیا آمدند و دوران تحصیل اولیه را به سختی سپری کردند . در همان اوایل جوانی هر دو به هنر علاقه مند شدند یکی به هنر نمایش و دیگری به نقاشی . آنکه به نمایش علاقه داشت مادرش دچار جنون شد و در یک آسایشگاه بستری شد ، سپس به یک گروه نمایشی پیوست و در تور آمریکای این گروه با این قاره آشنا شد .چندی بعد دوباره به آن قاره بازگشت و این بار استعداد خود را در عرصه سینما امتحان کرد و جواب بسیار مثبت بود او  بعدها به یکی از بزرگترین و معروفترین هندمندان تمام تاریخ تبدیل شد . اما آن جوان نقاش ، پس از پذیرفته نشدن در امتحان ورودی دانشگاه در رشته نقاشی افسرده و سرخورده شد و برای مدتی در یک مرکز نگهداری بی خانمان ها زندگی کرد . بعدتر به ارتش ملحق شد و در جریان جنگ جهانی اول در اثر استنشاق مواد شیمیایی مجروح شد . او با وجود اینکه معتقد بود خیانت فرماندهش باعث شکست گروهان آنها در جبهه و مصدوم شدن او شده ولی چون جای دیگری برای زندگی نداشت از ترس فقر و گرسنگی در ارتش ماند . او بعدها یکی از تأثیرگذارترین و معروفترین مردان تاریخ جهان شد .

این دو مرد مشهور که در یک هفته به دنیا آمده اند و از نظر ظاهری هم شباهتی به یکدیگر دارند یکی آدولف هیتلر است و دیگری چارلی چاپلین .

تمام اینها را گفتم تا به بپرسم که سؤالی به ذهن شما نمی رسه ؟

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 23:32 |

به نظرم جملات کوتاه بیشتر از کتاب های قطور  ، و صحنه های کوتاه بیشتر از فیلم های طولانی تأثیر گذار هستند ، به عنوان نمونه های خودمانی تر این مطلب می توان به ماجرای اولین برخورد مولانا و شمس و برخورد عطار با یک درویش اشاره کرد که با رد و بدل شدن چند جمله اتفاق های بزرگی در درون آنها روی داد . برای همین دوست دارم گهگاه چنین جمله هایی را به خاطر بسپارم و برای دوستانم نقل کنم .

کسی را فرض کنید که اثر انگشت او در صحنه یک دزدی کشف شده ، یک نفر او را در حین عبور از آنجا در شب دزدی دیده است و اکنون هم تمام جواهرات دزدیده شده ، توسط همکارش در اطاق او کشف شده . شما را نمی دانم ولی وقتی که وودی آلن در چنین موقعیتی قرار می گیرد با تعجب به همکار خود نگاه می کند و می گوید : " خدای من نکنه تو به من مظنون شدی ؟ "  و زمانی که همکارش عصبانی می شود و موقعیت را یک بار دیگر به او یادآوری می کند و می گوید نکند می خواهد بگوید که دزد نیست جواب می دهد : " هی چرا نمی آیی برای چند لحظه منطق رو بگذاریم کنار تا بتونیم درست فکر کنیم ".

همین دیالوگ کافی است تا تفاوت کار یک نابغه با یک فیلم ساز معمولی را بدانیم .

 

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 23:18 |

بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم عجب نسلی هستیم ما . منظورم بیشتر کسانی است بین سال های 58 تا 65 یا66 به دنیا آمده اند . در زمانی که کشورمان در وضع نابسامانی به سر می برد ، در حالی که طوفان انقلاب و آتش جنگ حداقل های یک زندگی را هم در معرض تهدید قرار داده بود پدران و مادران انقلابی مان با چه شور و امیدی بچه ای به دنیا آورده اند ؟ آنهم آنقدر زیاد !

فکر می کردم ما نسل بحرانیم به این معنا که قدم به هر کدام از مراحل زندگی که گذاشتیم آن مرحله بحرانی شد .خردسالی مان که که با صدای آژیر خطر و خاموشی  و موشک باران و فرار به سوی زیر زمین یا پناهگاه طی شد . هنوزهم اگر به مناسبتی صدای آن آژیر خطر پخش شود مو بر تنم سیخ می شود . زمانی که به مرحله به مدرسه رفتن رسیدیم بحران کمبود کلاس و معلم گریبانمان  را گرفت . مدرسه هایی چند شیفته ، کلاس های 40 و 50 نفری که سه نفره روی یک نیمکت کنار هم می چپیدیم . به هر روی دیپلمکی گرفتیم و این بار خوردیم به بحران کنکور . چه سال بدی بود سال قبل از کنکور ، شاید برای اولین بار بود که کلمه بحران را با پوست و گوشت لمس کردیم . هرجور که بود خود را در دانشگاهی جا دادیم و علاقه به رشته و این حرف ها را بیخیال . راستش حتی خودمان هم درست نمی دانستیم به چه علاقه داریم . و حالا کم کم به مرحله کار و ازدواج می رسیم و این کلمه لعنتی بحران هنوز دست از سر ما برنداشته . بحران ازدواج ، بحران بی کاری . و خدا می داند این نسل تا به کهنسالی برسد چه بحران های دیگری را برای خود و جامعه به ارمغان خواهد اورد . با حتمال زیاد پس از کهولت و زمانی که بخواهیم کمر به ترک دنیا ببندیم باز هم این بحران رهایمان نکند و با بحران هایی مثل بحران گورستان ، بحران سنگ قبر ، بحران مرده شور و ... مواجه شویم .

این بحران های آخری که گفتم به نظر خنده دار می رسند اما زیاد هم دور از ذهن نیستند . حتماً قبل از من کس دیگری این جمله را گفته است اما مهم نیست من خودم آنرا دوباره کشف کرده ام اگرچه برای چندمین بار :" سرانجام موقعیتی فرامی رسد که تراژدی و کمدی یکی می شوند . " .موقعیتی که نمی دانی باید در مقابله با آن بخندی یا گریه کنی .

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 16:49 |

مدت هاست که وسوسه نوشتن یک وبلاگ با من است ، حتی یک بار هم انرا تجربه کردم اما وسواسم در نوشتن باعث شد دیگر نتوانم ادامه دهم ، زود خسته شدم . ولی هروقت وبلاگ کسانی را می بینم که با چه علاقه و پشتکاری در طی چند سال نوشته اند و از این راه دوستان خوبی برای خود دست و پا کرده اند  واقعاً لذت می برم . اگرچه این کار یعنی وبلاگ نویسی به قولی دردی را دوا نمی کند اما می تواند مسکنی باشد بر درد آن امیدهایی که برآورده نشده اند و حتی امیدی هم به برآورده شدنشان نیست .

+ Balatarin نوشته شده توسط هادى در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 18:28 |